قصه کوتاه - منبعد باید
" منبعد باید "
فرزند بهرام آماده به دنیا آمدن است . بهرام همسرش را به بیمارستان آورده و او را بستری نمود. نزدیک به ۳ ساعت است که بهرام چهار گوشه سالن انتظار را متر می کند! در این لحظه پیرمردی که از پله های مرتبط به طبقه بالا پائین می آمد رو به بهرام گفت :
- مبارک باشد . امیدوارم فرزند سالم و صالحی برایت شود!
بهرام با تعجب گفت :
- ببخشید ، شما از کجا می دانید که من منتظر تولد فرزندم هستم؟
پیر مرد خنده ای کرد و گفت :
- معلوم است . تو مدام به ساعتت نگاه می کنی. مدام در حال قدم زدن هستی . بر چهره ات نگرانی نقش بسته است و...
این پیشگویی درست پیرمرد برای بهرام گران تمام شد . او برای این که به پیرمرد بفهماند که " آنطور هم که فکر می کند دانا نیست " بلافاصله گفت :
- اشتباه می کنی! من منتظر هستم پرستار به من وقت ملاقات دهد ، تا به دیدن دوستم که تصادف کرده است بروم!
پیرمرد همانطور که از کنار بهرام دور می شد گفت :
- مجبور نیستی دروغ بگویی! تو داری پدر می شوی . منبعد باید دورغ گفتن را ترک کنی!
بهرام با این جواب سکوت کرد . پس از لحظه ای کوتاه خواهر او با یک دسته گل بزرگ وارد سالن انتظار شده و خود را به بهرام رساند . بهرام رو به خواهرش گفت :
- پیرمردی که نمی دانم از کجا پیدایش شده بود ، بدون هیچ مقدمه ای گفت " مبارک است که داری پدر می شوی! " من مانده ام که او از کجا فهمید من دارم پدر می شوم؟
خواهر بهرام خنده اش گرفت و گفت :
- واقعا خنگ هستی پسر! خب معلوم است ، تو در سالن انتظار بخش زایمان ایستاده ای . هر بچه ای هم تو را ببیند می فهمد که می خواهی پدر شوی! ... بهرام جان ، تو داری پدر می شوی . منبعد باید خنگ بازیت را ترک کنی!
بهرام وقتی همه چیز دستگیرش شد ، به شدت خنده اش گرفت . تا جائیکه صدای قهقهه اش در تمام بخشها به گوش می رسید . با صدای خنده بهرام ، یکی از خانمهای پرستار از بخش زایمان خارج شد . بهرام از ترس پرستار خنده اش قطع شد . پرستار خود را به بهرام رساند و گفت :
- به خنده اتان ادامه دهید آقا! ، شاد باشید! دخترتان به دنیا آمد . شما پدر شدید . منبعد باید غم و اندوه را ترک کنی!
حسن ایمانی
در دست چاپ در کتاب داستانهای کوتاه کوتاه ( فقط سه دقیقه! )
