تبليغاتX
الم و قلم - قصه کوتاه - دوام شادی

الم و قلم

ادبی و هنری

قصه کوتاه - دوام شادی

    

 

      " دوام شادی "

 

  مردی مسن به زیر سایه درختی پناه آورد و بر روی علفهای پای درخت نشسته و سپس به تخته سنگی تکیه داد . او با گذشت زمان ، کم کم خوابش برد . پس از لحظه ای بادی ملایم شروع به وزیدن کرد . باد از این که درخت احساس شادابی می کرد متعجب شد و از او پرسید :

- ببینم درخت عزیز... از چه جهت این قدر شاداب و خندانی؟

درخت تکانی به خودش داد گفت :

-  از این جهت که موجودی کنارم آمده و در زیر سایه من آرمیده است!

باد خنده ای کرد و گفت :

- تو اگر می دانستی که این موجود چقدر بی رحم است! هرگز راضی نمی شدی از سایه ات استفاده کند!

درخت سکوت کرد . باد نگاهی هم به علفها انداخت و سپس همان سوال را از علف ها پرسید:

- ای علفهای سبز... از چه جهت این قدر شاداب و خندان هستید؟

علفها یک صدا گفتند :

- از این جهت که موجودی برای استراحت در آغوش ما آرمیده است!

باد باز هم خندید و گفت :

- شما هم اگر می دانستید که این موجود چقدر بی رحم است! هرگز راضی نمی شدید در آغوشتان آرام گیرد!

علفها با شنیدن این حرف سکوت کردند . باد در هنگام رفتن نگاهی هم به تخته سنگ انداخت و باز همان سوال را از او پرسید؟

- ای تخته سنگ ... از چه جهت این قدر شاداب و خندان هستی؟

تخته سنگ گفت :

- از این جهت که موجودی پیدا شده که از من به عنوان تکیه گاه خویش استفاده می نماید.

باد زوزه ای کشید و دور شد . اما همانطور که از آنجا دور می شد گفت:

- ای تخته سنگ ، تو اگر می دانستی که این موجود چقدر بی رحم است! هیچ وقت راضی نمی شدی به تو تکیه دهد! من برای همه شما متاسفم . شادی شما دوامی نخواهد داشت!

پس از رفتن باد ، مرد اسب سواری نزدیک شد . او با دیدن مرد مسن که در خواب نازی بود فریاد زد:

- برخیز ای مرد... برخیز!

مرد مسن ناگهان از خواب پرید و نگاهی به مرد اسب سوار انداخت . مرد اسب سوار پرسید:

- اینجا چه می کنی؟ آیا منتظر کسی هستی؟

مرد مسن پس از این که سرورویش را مرتب کرد گفت :

- آری ، منتظر پسرانم هستم . آنها قرار است امروز به اینجا بیایند تا این درخت را از ریشه درآوریم! تخته سنگ را خرد کنیم! و علفها را برچینیم!

مرد اسب سوار با تعجب پرسید:

- برای چه؟

و مرد مسن همانطور که از جا بر می خواست گفت :

- قرار است اینجا خانه ای بنا کنیم!!

                                            

 

                                                                              

                                                                               حسن ایمانی

                                         در دست چاپ در کتاب داستانهای کوتاه کوتاه ( فقط سه دقیقه!)

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 15:48  توسط حسن - الف  |