تبليغاتX
الم و قلم

الم و قلم

ادبی و هنری

دلیل عاشقی

یکبار برای عاشق شدنم

دیدن تو بس بود

بر زندگی تیره من ، چون مهتاب 

 تابیدن تو بس بود

 

یکبار برای عاشق شدنم ، ای دلبر

روزی که مرا دیدی و خندیدی و رفتی

آن دیدن  و خندیدن  تو بس بود

 

یکبار برای عاشق شدنم ، آن شب

کنج یک کوچه تاریک و سیاه

بوسه در بوسه گره بستن ما

گل بوسه ز لب چیدن تو بس بود

 

یکبار برای عاشق شدنم در خلوت

خواندن  شعر  و غزلهای بسیط

با دو چشم تر و بارانی

از هر دری پرسیدن تو بس بود

 

یکبار برای عاشق شدنم

دیدن تو بس بود

بر زندگی تیره من ، چون مهتاب 

 تابیدن تو بس بود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 20:3  توسط حسن - الف  | 

فراق

 

آه... چه بسیار به دل غم دارم

یک کنج برای گریه من کم دارم

کنجی که به زانو نهم این تب زده سر

و هویدا کنم اندوه و غم و دیده تر

کنجی که خلاصم کند از این همه کس

دیر خشکیده عشق و همه خس!

کنجی که ببیند از دنیا ، سیرم

و چرا این شده پیشامد من ، تقدیرم!

کنجی که بگویم اسرار درونم با او

ناگفته سخنهای فزونم با او

کنجی که بگویمش یارم رفت...

معشوقه و دلداده ، نگرام رفت...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 21:13  توسط حسن - الف  | 

ردپای خاطره

با تو من زندگی ها کردم

خود را به درون دل تو جا کردم

با تو من خاطره هایی دارم

در کوچه احساس ، رد پایی دارم

با تو من ، گرچه کمی بد بودم

ولی یک عاشق بی حد بودم

با تو این دل ، دل دریایی بود

دل باران زده خیس، خدایی بود

با تو در بستر عشق ، آسودم

هر جا که تو بودی به خفا ، من بودم

با تو پرواز نمودم تا اوج

مثل یک دسته پرستو ، فوج فوج

با تو حسم به خدا ، رنگی بود

رنگ بی تابی و دلتنگی بود

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 21:8  توسط حسن - الف  | 

حس بی حاشیه

 

 

برای یکی شدن

یک صداقت لازم است

و یک سبد احساس خوب

هم شکیبایی نیاز است

و هم اندازه یک " ثانیه عشق "!

 

برای یکی شدن

هم مدارا لازم است

و هم به عهدی پایبند

از میان شعرهایی که می شد

ساده ساخت

گفتن یک مثنوی یا یک غزل

یا رباعی یا ردیف و جمله یا " قافیه عشق "!

 

برای یکی شدن

سازگاری با غم و اندوه هم لازم است

با دوصد پیشامد بد لازم است!

یک نگاه مهربانی لازم است

یک نگاه مهربان

از هر کران و گوشه یا " زاویه عشق "!

 

برای یکی شدن

همدلی هم لازم است

همرهی در کوچه های بیکسی

اندرون بزم احساس و جنون

خرمنی از همزبانی

یا که بر خان وجود

یک سبو از عشق و یا " بادیه عشق "!

 

برای یکی شدن

حدوحصوری را شکستن لازم است!

پرواز

در آسمان نور و ایمان لازم است

ساکن یک کلبه در پشت حصار معرفت

یا سکونت قعر یک " ناحیه عشق "!

 

برای یکی شدن

حس بیتابی نیاز است!

و قراری را به خاطرها سپردن

حس ناهمرنگ!

با هزاران رنگ زشت و ناهماهنگ!

و کمی

عاطفه یا حس " بی حاشیه عشق "!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 15:38  توسط حسن - الف  | 

وداع

 

                           وداع

 

تازگی ها ، در ازدحام من ، گم  نمی شوی

و با یک نگاه ساده ام ، دچار تلاطم نمی شوی

تازگی ها ، بهانه ای برای من - برای تو ، و هم برای پرسه نیست

نگاه مهربان و عشق ، و بوسه های خشک و تر ، هر سه نیست!

تازگی ها ، می کشی مرا در انتظار ، و یک قرار ساده در انحنای کوچه ها

و این دو چشم خیس من مدام ،  خیره تا ، انتهای کوچه ها

تازگی ها ، به خلوت شبانه ات ، تو دعوتم نمی کنی

و درک حال و روز من ، و رخوتم نمی کنی

تازگی ها ، از شکست عشق ، خیالت آسوده و آرام - تخت است!

و من ساده! که پنداشتم این غمزده ، خوشبخت است!

تازگی ها ، بروم ، بهتر از این است بمانم تا فردا!

هر چه می خواهد شود هم ، بشود! هر چه بادا بادا!...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 21:52  توسط حسن - الف  | 

آغوش

 

سر به آغوش تو ای بانو ، اگر بگذارم

برود از دل و از یاد ، غم بسیارم

گردش چشم تو احساس مرا احیا کرد

و رها ساخت مرا ، از قفس بسته درد

تو به یک دیده ، دلم را به کجاها راندی!

و دو بیت از غزل عشق ، برایم خواندی

صورت ماه نشان تو ، چنان محسورم کرد

که مرا از خود و از خویشتنم دورم کرد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 21:17  توسط حسن - الف  | 

برگرد

تو ای بانوی با احساس

مینشینم کنج خنه ، تا که برگردی

 

در آتش هجر تو ای بانو ، مدام می سوزم

بیا که در این هجر ، بد است حال و   روزم 

تو ای بانوی با احساس

مینشینم کنج خنه ، تا که برگردی

 

دست نوازشگر تو ، بانو ،تسکین من است

التیام دل وابسته  و  غمگین   من     است

تو ای بانوی با احساس

مینشینم کنج خنه ، تا که برگردی

 

بوسه ای داغ ، ز لبهای  ترک خورده    من

می دهد جان ، به             دل   مرده من

تو ای بانوی با احساس

مینشینم کنج خانه ، تا که برگردی

 

تو بیا من یارم باش

و به خلوتگه حزن ، دمی کنارم باش

تو ای بانوی با احساس

مینشینم کنج خنه ، تا که برگردی

 

تو بیا تا برهانی ، دلم از ورطه غم

و خلاصم کنی از غربت و از ماتم

تو ای بانوی با احساس

مینشینم کنج خنه ، تا که برگردی

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 19:53  توسط حسن - الف  | 

برای با تو بودن

 

برای با تو بودن

بهانه نخواهم داشت

خاطرت جمع

و برایت

جز عشق با ثبات

فسانه نخواهم داشت

خاطرت جمع

 

تو  رهایم می کنی

به صد عذر - شاید

ولی من

به جز بودن با تو

نشانه نخواهم داشت

خاطرت جمع

 

تو ز من

گر هزار شکوه بنمایی

برای تو اما

جز شعر و سرود

و ترانه نخواهم داشت

خاطرت جمع

 

به خزانه دلت

گویا

از من بی کینه

کینه انباشته ای!

ای وای...

که جز عشق تو

 اندوخته ای

در خزانه نخواهم داشت

خاطرت جمع

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 13:3  توسط حسن - الف  | 

بخشش

 

من شکوه کنم یا تو؟

دو سه ماهیست

به من سر نمی زنی

یک بار نگفتی:

چشم انتظار - " دلبری دارم "

با این همه ، باز تو را می بخشم

 

با همه

در گردش و سوری ، هر روز

حیف ، درک نکردی

 به یک جو احساس

که شاید - " یار بهتری دارم "

با این همه ،باز تو را می بخشم

 

آن زمان

که به اندازه یک ارزن

با وفا بودی!

می گفتی مدام :

 چون تو را دارم - " تاج سری د ارم "

با این همه ، باز تو را می بخشم

 

ولی افسوس - افسوس

می ستودی همه را

هر کس و ناکس

و نگفتی یک بار

بهتر از همه - " گوهری دارم "

با این  همه ، باز تو را می بخشم

 

اکنون که در بستر مرگم

نمی دانی هنوز

از گوشه آن پنجره چوبی

خیره به در - " چشم تری دارم "

با این همه ، باز تو را می بخشم

 

آه - نفرین نه!

ولی شکوه می برم

به خدا!

که چرا با نبودنت

چشم به مهر - " دیگری  دارم "

با این همه ، باز تو را می بخشم

 

می روم از دنیا

خیالت راحت!

فقط بگو

که چرا نگفتی :

در این دیار غریب - " بیچاره مادری دارم! "

با این همه ، باز تو را می بخشم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 16:7  توسط حسن - الف  | 

شکوه

 

الهی دور تو گردم

مدام شکوه می کنی که

" چرا سردم! "

به خدا اینطور نیست

من که صاحب یک سینه پر دردم

 

الهی دور تو گردم

شکوه می کنی که

" آخر می کنی طردم! "

این چه حرفیست؟

من که هر لحظه خود را

به تو هدیه می کردم

 

الهی دور تو گردم

شکوه می کنی

دراین عشق بی حد و حصور

" بی روح ترین فردم! "

آه... من؟

من که به دنبال تو بودم

شب و روز - هر دم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 15:30  توسط حسن - الف  |