یکبار برای عاشق شدنم
دیدن تو بس بود
بر زندگی تیره من ، چون مهتاب
تابیدن تو بس بود
یکبار برای عاشق شدنم ، ای دلبر
روزی که مرا دیدی و خندیدی و رفتی
آن دیدن و خندیدن تو بس بود
یکبار برای عاشق شدنم ، آن شب
کنج یک کوچه تاریک و سیاه
بوسه در بوسه گره بستن ما
گل بوسه ز لب چیدن تو بس بود
یکبار برای عاشق شدنم در خلوت
خواندن شعر و غزلهای بسیط
با دو چشم تر و بارانی
از هر دری پرسیدن تو بس بود
یکبار برای عاشق شدنم
دیدن تو بس بود
بر زندگی تیره من ، چون مهتاب
تابیدن تو بس بود
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 20:3  توسط حسن - الف
|
آه... چه بسیار به دل غم دارم
یک کنج برای گریه من کم دارم
کنجی که به زانو نهم این تب زده سر
و هویدا کنم اندوه و غم و دیده تر
کنجی که خلاصم کند از این همه کس
دیر خشکیده عشق و همه خس!
کنجی که ببیند از دنیا ، سیرم
و چرا این شده پیشامد من ، تقدیرم!
کنجی که بگویم اسرار درونم با او
ناگفته سخنهای فزونم با او
کنجی که بگویمش یارم رفت...
معشوقه و دلداده ، نگرام رفت...
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 21:13  توسط حسن - الف
|
با تو من زندگی ها کردم
خود را به درون دل تو جا کردم
با تو من خاطره هایی دارم
در کوچه احساس ، رد پایی دارم
با تو من ، گرچه کمی بد بودم
ولی یک عاشق بی حد بودم
با تو این دل ، دل دریایی بود
دل باران زده خیس، خدایی بود
با تو در بستر عشق ، آسودم
هر جا که تو بودی به خفا ، من بودم
با تو پرواز نمودم تا اوج
مثل یک دسته پرستو ، فوج فوج
با تو حسم به خدا ، رنگی بود
رنگ بی تابی و دلتنگی بود
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 21:8  توسط حسن - الف
|
برای یکی شدن
یک صداقت لازم است
و یک سبد احساس خوب
هم شکیبایی نیاز است
و هم اندازه یک " ثانیه عشق "!
برای یکی شدن
هم مدارا لازم است
و هم به عهدی پایبند
از میان شعرهایی که می شد
ساده ساخت
گفتن یک مثنوی یا یک غزل
یا رباعی یا ردیف و جمله یا " قافیه عشق "!
برای یکی شدن
سازگاری با غم و اندوه هم لازم است
با دوصد پیشامد بد لازم است!
یک نگاه مهربانی لازم است
یک نگاه مهربان
از هر کران و گوشه یا " زاویه عشق "!
برای یکی شدن
همدلی هم لازم است
همرهی در کوچه های بیکسی
اندرون بزم احساس و جنون
خرمنی از همزبانی
یا که بر خان وجود
یک سبو از عشق و یا " بادیه عشق "!
برای یکی شدن
حدوحصوری را شکستن لازم است!
پرواز
در آسمان نور و ایمان لازم است
ساکن یک کلبه در پشت حصار معرفت
یا سکونت قعر یک " ناحیه عشق "!
برای یکی شدن
حس بیتابی نیاز است!
و قراری را به خاطرها سپردن
حس ناهمرنگ!
با هزاران رنگ زشت و ناهماهنگ!
و کمی
عاطفه یا حس " بی حاشیه عشق "!
+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 15:38  توسط حسن - الف
|
وداع
تازگی ها ، در ازدحام من ، گم نمی شوی
و با یک نگاه ساده ام ، دچار تلاطم نمی شوی
تازگی ها ، بهانه ای برای من - برای تو ، و هم برای پرسه نیست
نگاه مهربان و عشق ، و بوسه های خشک و تر ، هر سه نیست!
تازگی ها ، می کشی مرا در انتظار ، و یک قرار ساده در انحنای کوچه ها
و این دو چشم خیس من مدام ، خیره تا ، انتهای کوچه ها
تازگی ها ، به خلوت شبانه ات ، تو دعوتم نمی کنی
و درک حال و روز من ، و رخوتم نمی کنی
تازگی ها ، از شکست عشق ، خیالت آسوده و آرام - تخت است!
و من ساده! که پنداشتم این غمزده ، خوشبخت است!
تازگی ها ، بروم ، بهتر از این است بمانم تا فردا!
هر چه می خواهد شود هم ، بشود! هر چه بادا بادا!...
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 21:52  توسط حسن - الف
|
سر به آغوش تو ای بانو ، اگر بگذارم
برود از دل و از یاد ، غم بسیارم
گردش چشم تو احساس مرا احیا کرد
و رها ساخت مرا ، از قفس بسته درد
تو به یک دیده ، دلم را به کجاها راندی!
و دو بیت از غزل عشق ، برایم خواندی
صورت ماه نشان تو ، چنان محسورم کرد
که مرا از خود و از خویشتنم دورم کرد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 21:17  توسط حسن - الف
|
تو ای بانوی با احساس
مینشینم کنج خنه ، تا که برگردی
در آتش هجر تو ای بانو ، مدام می سوزم
بیا که در این هجر ، بد است حال و روزم
تو ای بانوی با احساس
مینشینم کنج خنه ، تا که برگردی
دست نوازشگر تو ، بانو ،تسکین من است
التیام دل وابسته و غمگین من است
تو ای بانوی با احساس
مینشینم کنج خنه ، تا که برگردی
بوسه ای داغ ، ز لبهای ترک خورده من
می دهد جان ، به دل مرده من
تو ای بانوی با احساس
مینشینم کنج خانه ، تا که برگردی
تو بیا من یارم باش
و به خلوتگه حزن ، دمی کنارم باش
تو ای بانوی با احساس
مینشینم کنج خنه ، تا که برگردی
تو بیا تا برهانی ، دلم از ورطه غم
و خلاصم کنی از غربت و از ماتم
تو ای بانوی با احساس
مینشینم کنج خنه ، تا که برگردی
+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 19:53  توسط حسن - الف
|
برای با تو بودن
بهانه نخواهم داشت
خاطرت جمع
و برایت
جز عشق با ثبات
فسانه نخواهم داشت
خاطرت جمع
تو رهایم می کنی
به صد عذر - شاید
ولی من
به جز بودن با تو
نشانه نخواهم داشت
خاطرت جمع
تو ز من
گر هزار شکوه بنمایی
برای تو اما
جز شعر و سرود
و ترانه نخواهم داشت
خاطرت جمع
به خزانه دلت
گویا
از من بی کینه
کینه انباشته ای!
ای وای...
که جز عشق تو
اندوخته ای
در خزانه نخواهم داشت
خاطرت جمع
+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 13:3  توسط حسن - الف
|
من شکوه کنم یا تو؟
دو سه ماهیست
به من سر نمی زنی
یک بار نگفتی:
چشم انتظار - " دلبری دارم "
با این همه ، باز تو را می بخشم
با همه
در گردش و سوری ، هر روز
حیف ، درک نکردی
به یک جو احساس
که شاید - " یار بهتری دارم "
با این همه ،باز تو را می بخشم
آن زمان
که به اندازه یک ارزن
با وفا بودی!
می گفتی مدام :
چون تو را دارم - " تاج سری د ارم "
با این همه ، باز تو را می بخشم
ولی افسوس - افسوس
می ستودی همه را
هر کس و ناکس
و نگفتی یک بار
بهتر از همه - " گوهری دارم "
با این همه ، باز تو را می بخشم
اکنون که در بستر مرگم
نمی دانی هنوز
از گوشه آن پنجره چوبی
خیره به در - " چشم تری دارم "
با این همه ، باز تو را می بخشم
آه - نفرین نه!
ولی شکوه می برم
به خدا!
که چرا با نبودنت
چشم به مهر - " دیگری دارم "
با این همه ، باز تو را می بخشم
می روم از دنیا
خیالت راحت!
فقط بگو
که چرا نگفتی :
در این دیار غریب - " بیچاره مادری دارم! "
با این همه ، باز تو را می بخشم
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 16:7  توسط حسن - الف
|
الهی دور تو گردم
مدام شکوه می کنی که
" چرا سردم! "
به خدا اینطور نیست
من که صاحب یک سینه پر دردم
الهی دور تو گردم
شکوه می کنی که
" آخر می کنی طردم! "
این چه حرفیست؟
من که هر لحظه خود را
به تو هدیه می کردم
الهی دور تو گردم
شکوه می کنی
دراین عشق بی حد و حصور
" بی روح ترین فردم! "
آه... من؟
من که به دنبال تو بودم
شب و روز - هر دم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 15:30  توسط حسن - الف
|